حسن حسن زاده آملى
57
دو رساله مثل و مثال (فارسى)
حكم ببطلان آن كرده بود نيست ، و ممكن است اين رأى در عالم خود صحيح باشد . اين حالى است كه من در خود مشاهده كردهام ، و هرچه بيشتر ذهن خويش را در ادراك مثل ورزيدهام استيحاشم از قبول آن كمتر شده است . از اين گذشته امروز در اين مسائل بنحو ديگر بايد وارد شد ؛ حسّ چيست و محسوس كدام است ؟ عقل چيست و معقول چه حال دارد ؟ ادراك يعنى چه ؟ وجود چه معنى دارد ؟ مطلب بلند است و بقول خواجه شيراز : سخن را مختصر گرفتن از كوتاه نظرى است و به زودى محاكمه نبايد كرد . فعلا ما از تصديق و تكذيب مىگذريم سخن هردو حكيم را مىشنويم و به قدر استعداد خود از آن استفاده مىكنيم ، و وقت و مجال كمى كه داريم بذكر عقائد افلاطون مىگذرانيم : در كتاب سياست كه شايد بتوان گفت مهمترين آثار افلاطون است از قول سقراط بمخاطب مىگويد : مغارهاى در زيرزمين در نظر بگير كه مدخل آن رو به روشنايى است ، مردمانى در اين مغاره تصوّر كن كه از زمان كودكى آنجا بوده و به پا و گردن زنجير دارند و از جاى خود نمىتوانند بجنبند ، و جز پيش روى خود چيزى نمىتوانند ديد چون زنجير بر گردن ايشان مانع است از اين كه سر را بچرخانند . پشت سر ايشان در جاى دورى بر بلندى آتش افروخته است ، ميان آتش و اين بستگان زنجير راهى است بر بلندى ، و كنار اين راه ديوار كوتاهى است مانند حجابى كه خيمه شب بازان ميان خود و تماشائيان حائل مىسازند و بالاى آن بازيگرى مىكنند ، پشت اين ديوار مردمانى گذر مىكنند و آلات و ادوات و پيكرهاى انسان و جانوران از سنگ و چوب بأشكال مختلف در دست دارند ، بعضى سخن ميگويند و بعضى خاموشند ، و آن اشياء از بالاى ديوار برآمده است ، در آنجا آن زنجيريان بر بدنهء از مغاره كه پيش روى ايشان است سايههايى از آن اشياء مىبينند بواسطهء پرتوى كه آتش افروخته بر آن بدنه انداخته است ؛ و چون از آغاز زندگى چيز ديگرى نديدهاند آن سايهها را حقيقت اشياء مىپندارند ؛ و هرگاه گذر كنندگان پشت ديوار